نام اصلی    ابومحمد مصلح (یا مصلح‌الدین)

زمینهٔ کاری   خطیب، شاعر و نویسنده

زادروز    ۶۰۶ هجری قمری شیراز  

 مرگ              690 هجری قمری  شیراز

ملیت   ایرانی

محل زندگی   شیراز، بغداد، ...

جایگاه خاکسپاری   سعدیه واقع در شیراز

رویدادهای مهم    حمله مغول به ایران

لقب   استاد سخن، شیخ اجلّ

سبک نوشتاری    سبک عراقی

کتاب‌ها    کلیات سعدی، گلستان،بوستان، غزلیات سعدی

نمونه ای از غزلیات سعدی

هر که دلارام دید 
هر که دلارام دید از دلش آرام رفت 
چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت 
یاد تو می‌رفت و ما عاشق و بی‌دل بدیم 
پرده برانداختی کار به اتمام رفت 
ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت 
سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت 
مشعله‌ای برفروخت پرتو خورشید عشق 
خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت 
عارف مجموع را در پس دیوار صبر 
طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت 
گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی 
حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت 
هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت 
آخر عمر از جهان چون برود خام رفت 
ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان 
راه به جایی نبرد هر که به اقدام رفت 
همت سعدی به عشق میل نکردی ولی 
می چو فروشد به کام عقل به ناکام رفت

 

تا دست‌ها 
تا دست‌ها کمر نکنی بر میان دوست 
بوسی به کام دل ندهی بر دهان دوست 
دانی حیات کشته شمشیر عشق چیست 
سیبی گزیدن از رخ چون بوستان دوست 
بر ماجرای خسرو و شیرین قلم کشید 
شوری که در میان منست و میان دوست 
خصمی که تیر کافرش اندر غزا نکشت 
خونش بریخت ابروی همچون کمان دوست 
دل رفت و دیده خون شد و جان ضعیف ماند 
وان هم برای آن که کنم جان فدای دوست 
روزی به پای مرکب تازی درافتمش 
گر کبر و ناز بازنپیچد عنان دوست 
هیهات کام من که برآرد در این طلب 
این بس که نام من برود بر زبان دوست 
چون جان سپرد نیست به هر صورتی که هست 
در کوی عشق خوشتر و بر آستان دوست 
با خویشتن همی‌برم این شوق تا به خاک 
وز خاک سر برآرم و پرسم نشان دوست 
فریاد مردمان همه از دست دشمنست 
فریاد سعدی از دل نامهربان دوست

 

برگرفته ای از گلستان سعدی

یاد دارم که در ایام طفلی متعبد بودمی و شب خیز و مولع زهد و پرهیز. شبی در خدمت پدر - علیه الرحمه- نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مُصحف عزیز در کنار گرفته و طایفه ای گرد ما خفته. پدر را گفتم: یکی از اینان سر بر نمی دارد که دوگانه ای بگزارد. چنان خواب غفلت برده اند که گویی نخفته اند که مرده اند. گفت : جان پدر! تو نیز اگر بخفتی به که در پوستین خلق افتی.

نیند مـدعی جــــز خویشتن را      که دارد پـــــرده پنــــــدار در پیش

گرت چشم خــدا بینی ببخشند    ‌‌‌‌   نبینی هیچ کس عاجز تر از خویش

****

مال از بهر آسایش عمر است، نه عمر از بهر گِرد کردن مال . عاقلی را پرسیدند: نیکبخت کیست و بدبختی چیست ؟ گفت : نیکبخت آن که خورد و کِشت و بدبخت آنکه مُرد و هِشت .
مکن نمــــــاز بر آن هیچکس که هیچ نکرد
که عمر در سر تحصیل مال کرد و نخورد